داستان روستای گاودانه
ماجرای مردم روستای گاودانه رو حتما شنیدید، مردمی که برای عبور از رودخانه دستشون ناقص میشه به خاطر اینکه روی رودخانهای که ارتباط اونها با روستاهای دیگر رو برقرار میکنه پل وجود نداره. عکس زیر وسیلهای رو نشون میده که مردم این روستا با اون از رودخانه عبور می کنند.
تابناک نوشته:
گرگر، سلطان قدرتمند و بی رحم روستای گاودانه یک نیمکت آهنی است که به وسیله سیم محکمی دو طرف رودخانه مارون را به یکدیگر متصل میکند. باید هر قربانی برای رفتن از روستا به جاده روی این وسیله بنشیند و سیم را برای حرکت گرگر به سمت چرخهای دو طرف آن هدایت کند. در بیشتر مواقع انگشت دست قربانی زیر چرخ گرگر میرود و انگشتش را قطع میکند.
همونطور که از عکس پیداست، یک سیم هست که گرگر روش سواره و یک نفر هم با دست این سیم رو میکشه و با کشیدن سیم باعث میشه طبق قانون سوم نیوتن وسیله به سمت جلو حرکت کنه.
اما یک نکته این وسط من رو آزار میده. من قبول دارم مردم روستاهای کشور خیلی بدبختی میکشن و ۹۹ درصدش هم زیر سر دولته، مخصوصا مردم روستای گاودانه که حق دارند برای رفت و آمدشون پل داشته باشند. اما بعضی چیزها به دولت نیست، باید خود مردم عقلشون رو بکار بندازن. یعنی در تمام این سالها یک نفر تو اون روستا پیدا نشده که بفهمه وقتی با کشیدن اون سیم بالایی وسیله حرکت میکنه، اگر یک سیم دیگه هم مثل اون سیم به دو سر رودخانه وصل کنند اما گرگر روش سوار نباشه و اون رو بکشن انگشتشون قطع نمیشه؟ این که دیگه به دولت ربط نداره، همون قانون سوم نیوتنه که دارن ازش استفاده میکنن
پ.ن: تو گودر دیدم کمپین راه افتاده برای کمک به مردم روستا. حالا لطفا تا قبل از ساخته شدن پل این کار رو بکنید حداقل انگشتان کمتری قطع بشه

خب اینم یه بدبختیه. بازم به رشد نیافتگی برمیگرده.
yekgram
نوامبر 17, 2010 در 9:14 ق.ظ.
اره .درسته عقل شعور چیز خیلی خوبیه .به خاطرهمین هم هست که برمردم ماسوارهستند……………
maryami
نوامبر 17, 2010 در 12:14 ب.ظ.
وای ترا خدا سیاسی نکن. ولی خب راست میگی. سران همواره بر گرده نادانان سوارند.
yekgram
نوامبر 17, 2010 در 9:20 ب.ظ.
خیلی ممنون از یک گرم که جواب مورد نظر من رو داد
miniwal
نوامبر 18, 2010 در 12:14 ق.ظ.
به عقل و شعور ربط نداره مردمان روستایی آنقدر در فقزر به سر می برند که از تکنولوژی چیزی نمی دانند در ضمن اگر قرار بود با گذاشتن سیم یا چیز دیگری موضع حل شود که چند سال به همین منوال نمی گذشت و با قطع شدن یه انگشت بقیه به فکر می افتادند پس حتما نمی شده دیگه
ناشناس
مارس 25, 2011 در 3:50 ب.ظ.