Miniwall

دیواری کوتاه تر از اینجا نبود

خاطرات جاده!

with 4 comments

همین‌طور که کنار ترمینال جنوب منتظر بودم یه پژو ایستاد و سوار شدم. کمی جلوتر 3 نفر دیگر سوار شدند و حرکت به سمت اتوبان آغاز شد. بعد از عوارضی راننده برای توالت ایستاد و وقتی دوباره سوار شد معلوم نشد از کجا مسافر عقبی فهمید که هر دو همشهری هستند و شروع به مکالمه با لهجه ی شیرین بغدادی کردند. تا خود قم، راننده و مسافر پشت سر من درحال بحث درباره‌ی قوانین مهاجرت ایران و اینکه به مهاجرین ارزش نمی دهند بودند و بعضی وقتها قسمتی از مکالمات رو ترجمه می کردند. یکی از بخش هایی که ترجمه شد این بود که هر دو در زمان جنگ هم برای ایران و هم برای عراق به جنگ رفته بودند! و ناراحت بودند که چرا حکومت برای این موضوع ارزشی قایل نشده. کمی هم درباره‌ی رییس فلان جای ارتش عراق صحبت کردند که دوست راننده بود و معلوم نبود آدمی با این درجه برای چی به ایران اومده!

از اواسط راه، موبایل هم به حواس‌پرتی های راننده اضافه شد و تمام مسیر هم SMS فرستاد، هم صحبت کرد و هم فیلمی از جاده و رانندگی گرفت و برای بچه ش MMS کرد! یک عکس هم از داخل ماشین گرفت تا قدرت دوربین موبایل جدیدش رو درک کنیم. خلاصه اینکه در نوع خودش مخلوق جالبی بود.

×. تصمیم گرفتم درباره‌ی این مدل اتفاق‌ها در وبلاگ بنویسم. مشابه این پست‌ها در وبلاگستان سابقه‌ی زیادی داره.

Written by miniwal

نوامبر 9, 2009 در ساعت 1:52 ب.ظ

ارسال شده در خاطرات جاده!, شوخیجات

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. من یکی که تحمل شنیدن چرندیات بقیه رو ندارم،فورا سردرد می‏گیرم!

    کوچه باغ

    نوامبر 9, 2009 at 6:50 ب.ظ

  2. دلم به حال شما و بقیه مسافرها می‌سوزه. چقدر چرندیات شنیدین!

    delzadeh

    نوامبر 9, 2009 at 11:19 ب.ظ

  3. چرا نمی شه آرشیوتو دید؟

    fatemeh

    نوامبر 10, 2009 at 12:57 ب.ظ

    • مشکلی نداشت! نمی دونم چرا نتونستی ببینی الان که مشکلی نداره

      miniwall

      نوامبر 10, 2009 at 2:01 ب.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد