خاطرات جاده!
همینطور که کنار ترمینال جنوب منتظر بودم یه پژو ایستاد و سوار شدم. کمی جلوتر 3 نفر دیگر سوار شدند و حرکت به سمت اتوبان آغاز شد. بعد از عوارضی راننده برای توالت ایستاد و وقتی دوباره سوار شد معلوم نشد از کجا مسافر عقبی فهمید که هر دو همشهری هستند و شروع به مکالمه با لهجه ی شیرین بغدادی کردند. تا خود قم، راننده و مسافر پشت سر من درحال بحث دربارهی قوانین مهاجرت ایران و اینکه به مهاجرین ارزش نمی دهند بودند و بعضی وقتها قسمتی از مکالمات رو ترجمه می کردند. یکی از بخش هایی که ترجمه شد این بود که هر دو در زمان جنگ هم برای ایران و هم برای عراق به جنگ رفته بودند! و ناراحت بودند که چرا حکومت برای این موضوع ارزشی قایل نشده. کمی هم دربارهی رییس فلان جای ارتش عراق صحبت کردند که دوست راننده بود و معلوم نبود آدمی با این درجه برای چی به ایران اومده!
از اواسط راه، موبایل هم به حواسپرتی های راننده اضافه شد و تمام مسیر هم SMS فرستاد، هم صحبت کرد و هم فیلمی از جاده و رانندگی گرفت و برای بچه ش MMS کرد! یک عکس هم از داخل ماشین گرفت تا قدرت دوربین موبایل جدیدش رو درک کنیم. خلاصه اینکه در نوع خودش مخلوق جالبی بود.
×. تصمیم گرفتم دربارهی این مدل اتفاقها در وبلاگ بنویسم. مشابه این پستها در وبلاگستان سابقهی زیادی داره.

من یکی که تحمل شنیدن چرندیات بقیه رو ندارم،فورا سردرد میگیرم!
کوچه باغ
نوامبر 9, 2009 در 6:50 ب.ظ
دلم به حال شما و بقیه مسافرها میسوزه. چقدر چرندیات شنیدین!
delzadeh
نوامبر 9, 2009 در 11:19 ب.ظ
چرا نمی شه آرشیوتو دید؟
fatemeh
نوامبر 10, 2009 در 12:57 ب.ظ
مشکلی نداشت! نمی دونم چرا نتونستی ببینی الان که مشکلی نداره
miniwall
نوامبر 10, 2009 در 2:01 ب.ظ